هی مجبور می کنی این دل لعنتی ات را که مدافع همه ی آنچه که دوست داری باشد... عقل ات نمی رسد که 1400 سال رنج شیعه قرار نیست با چهار تا کامنت فیسبوکی تو تمام شود. حالا دوره ی ابوسفیان های روشنفکر است. ابوسفیان هایی که احتمالا می توانند به چند زبان زنده ی دنیا حرف بزنند و پز اطلاعات عمومی شان را به اسلام بدهند!
نمی فهمی که در دنیای نامسلمان، کسی که مدرک دکترا می گیرد از امام صادق تو عالم تر است. نمی فهمی کسی که استاد دانشگاه می شود از امام اول تو آگاه تر است. کسی که کتابخانه اش پر از کتاب است، امام سجاد تو را می گذارد توی جیبش! ... می خواهی خفه شوی و حرف نزنی ... می ترسی دق کنی از این سکوت... یاد پدر دکتر علی شریعتی می افتی که وقتی پسرش را در اسارت ساواک می بیند دلش می لرزد. شانه اش می لرزد... نه که برای پسرش، برای به قول خودش 14 قرن مظلومیت شیعه...
این مظلومیت را پایانی نیست تا روزی که آفتابی بدمد که هیچ چشم به شب خو کرده ای نتواند انکارش کند ...
باز هم یاد دکتر شریعتی می افتی و اسارتش در کمیته ی مشترک،که به گفته ی خودش تمام مدت فقط سیاهی در و دیوار را دیده بود و شلاق خورده بود. و بعد از چند ماه وقتی از زندان آزاد شده بود و به فضای بیرون قدم گذاشته بود طاقت چشم گشودن نداشت. چرا که چشمهای خو کرده با سیاهی سلول، آفتاب را تحمل نداشتند. و این خاطره را ربط می دهی به دنیای امروز و با خودت می گویی چیز عجیبی نیست که یک خو کرده با سیاهی دوران، نتواند آفتاب ولایت مولایت را تحمل کند. چشمی که عریانی زنان و رقص رقاصه ها گشادش می کند، با تماشای یوسف، تنگ می شود ! یوسف آفتاب است و هر کسی را یارای تماشایش نیست...
دلت را خوش می کنی به " اللهم عجل لولیک الفرج" و ساکت می نشینی و بغض هایت را فرو میخوری. بغض هایی که سینه ات را سنگین کرده اند و نفس ات را تنگ... بغض هایی که تو را یاد شب های قدر می اندازند و دوست داری از همین حالا تا هزار سال دیگر قرآن به سر بگیری و گریه کنی این قرن آلوده ی نامسلمان را...

نوشته شده توسط وحيده افضلي در شنبه چهاردهم تیر 1393 |

یک سال پیش اسماعیل را خوانده بودم و امروز گرگ سالی را تمام کردم. با خودم فکر می کردم روزی که مرحوم امیرحسین فردی اسماعیل را تمام کرد و به دست چاپ سپرد احتمالا داستانش را تمام شده می دانست. وگرنه هیچ لزومی نداشت بخش اول یک داستان به چاپ برسد و بعد بخش دومش با نام جدید نوشته شود. آن روز احتمالا امیرحسین فردی از اسماعیل دل کنده و شاید مثل من اسماعیل را شهید فرض کرده و با او وداع کرده است! اما بعدها،پس از این وداع، حسی خاص گریبانش را گرفته است! حسی که گریبان مرا هم وقتی به آخرین سطر کتاب رسیدم گرفت...حسی که برای من در کنجکاوی ریشه داشت و برای فردی احتمالا در وظیفه. وظیفه ای که نسبت به اسماعیلش داشت. اسماعیلی که رهایش نمی کرد. اسماعیلی که خلق نشده بود که اینگونه رها بشود. شاید همین دست و پا زدن ها و سماجت های اسماعیل، فردی را بار دیگر دست به قلم کرد تا "گرگ سالی" را در ادامه ی اسماعیل بنویسد.

گرگ سالی را که باز می کنم با توجه به آنچه از اسماعیل می دانم خودم را آماده می کنم که پاسخ همه ی سوال هایی که نگرفته بودم و نزدیک بود با مرگ اسماعیل بی جواب بمانند را از گرگ سالی بگیرم. اگرچه اسماعیل ِ "اسماعیل" بزرگ و فهیم و انقلابی شده بود اما اسماعیل ِ "گرگ سالی" انگار فهیم تر است. به دنبال رد پایی از گذشته اش می گردم.اما هیچ چیزی پیدا نمی کنم. جز رییس شعبه ای که به اسماعیل پول قرض میدهد و چند تصویر کوتاه و زودگذر دیگر.کمی سوال برانگیز است. اگر اسماعیل همان اسماعیل است پس چرا دیگر دو چشم مهربان دنبالش نمی کنند و مدام از او نمی پرسند " تو کی هستی؟"... چطور این رویای خاص که همیشه با اسماعیل بوده است ناگهان محو می شود؟به هرحال افکارم را رها می کنم و همراهش میشوم، تا جایی که پاهایش تا زانو در برف فرو رفته اند و اسماعیل از متن یک داستان واقع گرا رسیده است به یک تصویر خوفناک! گرگی که رو به روی اسماعیل زوزه می کشد و نگاهش می کند.هنوز با فضای داستان آشنا نیستم. نگران وضعیت خطوطی که می خوانم میشوم. مگر گرگ ها اینگونه به انسان خیره می شوند! بی که حمله کنند و پاره پاره ات کنند؟!... کمی که پیش تر می روم درمی یابم که کاسه ای زیر نیم کاسه ی گرگ سالی ست!... راننده ی کامیون و سرباز آمریکایی و گرگ ها کمی تمرکزم را بهم میریزند. این همه تخیل را چگونه با واقعیت درهم بیامیزم تا ذهنم آمادگی خواندن بقیه ی داستان را داشته باشد؟ ناگزیر خودم را از "اسماعیل"سنگین سنگین بیرون می کشم و دربست ذهنم را به "گرگ سالی" می سپارم.اسماعیل به بنفشه دره می رسد و من با وارد شدن آنا، حس خوبی پیدا می کنم.آنا قشنگترین شخصیت "گرگ سالی" است.

بنفشه دره جایی ست که همه ی اتفاقات اصلی داستان در آن رخ می دهد. "فردی" بنفشه دره و اطرافش را،سبلان و برف هایش را،دریاچه ی آن حوالی و نی زارهایش را، بارها و بارها توصیف می کند. کمی برایم خسته کننده است و سعی می کنم چشمم را از روی آنها سریع تر عبور بدهم. اهالی پررنگ و کمرنگ بنفشه دره مدام در رفت و آمدند و همه چیز جوری پیش می رود که منتظری اتفاقی برای اسماعیل بیفتد. از جلوی چشمم مدام یا سلطان با دوچرخه اش رد می شود یا اسحاق با آفتابه اش. دلم می خواهد بیشتر سر از کار این شخصیت ها دربیاورم. اما "فردی" با یک حصار محکم مانع میشود. این همه آدم ناشناخته را دنبال می کنم و مدام می رسم به زوزه ی گرگی که حمله نمی کند. گرگی که فقط نگاه می کند. گرگی که گاهی می فهمی خیال است. و گاهی نمی دانی چرا نویسنده تا این حد ناگهانی آن را از یک خیال عمیق به متن واقعیت پرتاب می کند و می رساند به پشت شانه ی اسماعیل و زخمی عمیق بر آن می گذارد. آیا در حال خواندن یک داستان خیالی هستم؟ آیا اسماعیل حتی وقتی در بنفشه دره زندگی معمولی دارد و چای می نوشد و می خوابد و عدسی می خورد یک خیال است؟ ...اما نمی تواند خیال باشد . اسماعیل واقعی و ملموس است. پس این گرگ های خیالی مرا به کجا می خواهند ببرند؟ این جنونی که گاه اسماعیل را می گیرد چقدر از روی آگاهی ست؟ حالا بین واقعیت و تخیل دست و پا میزنم. ذهنم بین اشارات مستقیم و غیرمستقیم گیر می کند. درجا میزنم و باز با صدای توپ "پرواز" به خودم می آیم و حرکت می کنم. پرواز پسرک نترسی ست که خوب توپ می زند و ناگهان با همان توپ می آید وسط داستان و جای مهمی برای خودش باز می کند. پرواز از دیدن چشم های گرگ کیف می کند. دوست دارد لانه ی گرگ ها را کشف کند. پرواز جای لانه ی روباه را می داند. مارها را حتی اگر سمی باشند می گیرد. پرواز هر روز از پدرش کتک می خورد. پرواز فقط چند صفحه از گرگ سالی را به خود اختصاص داده و بعد ناگهان در حالی که دارد از دست پدرش فرار می کند با ماری که در دست دارد از داستان خارج می شود. آیا پرواز را گرگ های آدمخوار دریده اند؟ آیا پرواز خودش گرگ شده است؟ آیا پرواز پرواز کرده است؟ آیا اصلا پرواز واقعی بود یا تخیل؟ نویسنده برای دانستن جواب این سوال ها حقی به خواننده نمی دهد...تنها در خیالی ترین بخش داستان، زمانی که اسماعیل دارد از کوه بالا می رود صدای پرواز را می شنود و ردپایش را می بیند و خودش را نه... "فردی" خواننده را بیش از این درگیر پرواز نمی کند. 

دوباره با اسماعیل همراه می شوم. از سلطان با شک و تردید عبور می کنم. چرا سلطانی که به نظر می آید مثبت است و ساده و گاهی آگاه، مادرش را کتک می زند؟ رهایش می کنم... به سونا می رسم. چرا اسماعیل وقتی خیلی اتفاقی و انگار ناخواسته به سونا دل می بندد حتی یک بار هم تصویر آن عشق قدیمی  از ذهنش عبور نمی کند؟ تصویری که مدام با اسماعیل بود و رهایش نمی کرد. نمی توانم از کنار این خلاء ساده بگذرم. به هر حال به خواندن ادامه می دهم.  اسماعیل در هر شرایطی حتی وقتی بین مرگ و زندگی ست نماز می خواند. این را امیرحسین فردی با ظرافت و مهارت خواسته است در جان خواننده بنشاند و بی شک موفق بوده است. توجه زیادی هم به مسجد داشته است. اصلا سر به راه شدن اسماعیل از مسجد آغاز شد و  تا اینجا اسماعیل مسجد را رها نکرده است...

داستان، فراز و نشیب هایش را طی می کند و حرف هایش را می زند و بالاخره با گم شدن ناگهانی سونا کنار دریاچه،آنهم درست زمانی که قرار است با اسماعیل فرار کند و به تهران برود، به پایان نزدیک می شود. انگار نویسنده این "فرار" را دوست نداشته است. و ترجیح داده سونا را همان حوالی دریاچه ناپدید کند. آیا سونا را گرگ درید؟ آیا باتلاق او را بلعید؟ آیا سونا خودش را به دریاچه انداخت؟ این را هم احتمالا خواننده باید به میل خودش تصمیم بگیرد. اسماعیل با همان راننده ی کامیونی که اول داستان اسیر گرگ شده بود به طرف شهر می رود. دیگر مرزی بین تخیل و واقعیت نیست. این درهم آمیختگی عجیب، ذهنم را بهم می ریزد و داستان تمام می شود... این اسماعیل برای من هنوز هم مثل همان اسماعیل کتاب اول، ناتمام است و بی سرانجام... کتاب را بستم.

شخصیت خاص اسماعیل که فردی خوب موفق شده بود برای خواننده محبوبش کند، هنوز جای پرداختن داشت و هنوز می شد پایان زیباتری را برایش رقم زد... اما دیگر امیرحسین فردی زنده نیست تا بلاتکلیفی اسماعیلش را بفهمد... 

______________

روحش شاد...

نوشته شده توسط وحيده افضلي در پنجشنبه پنجم تیر 1393 |
 ...
انگورها رسیده اند و لیلا بی قرار است...حسین هوای "علی اکبر" دارد

نوشته شده توسط وحيده افضلي در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 |
 ...
برویم باغ . شاتوت ها را بچینیم. توت فرنگی ها را خیرات کنیم. سیب ها را به آب بدهیم. آفتاب را به ریشه ها...

آیا شاخه ها هنوز مثل کودکی مان سبزند ؟

نوشته شده توسط وحيده افضلي در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 |
 ...
می دانی ریحان؟
دلم پرتقال می خواهد!
از همان پرتقالهای باغ تنکابن
که روی درخت می رقصیدند
دلم دریا می خواهد
مثل همان شبی که تو
از پشت میله های کشیده بر دریا
بازمیگشتی
و مرا صدا می زدی:
دریا تعطیل است!
برگرد!
دریا تعطیل است...
دلم دریا می خواهد ریحان!
دلم ساحلی می خواهد
پر از شکسته نستعلیق
پر از خنده های "نسرین"
پر از مهربانی "مهشید"
پر از صداقت عریان"ساقی"
پر از خاطرات خنک
که باد خواهد بردشان
تا کنار دلتنگی
تا هوای ِ " دوست دارم نفسی تازه کنم"
تا "سوره" ی همصحبتی هایمان
تا جوجه کباب هایی که درسته قورت دادم
تا دست های زن مهربانی که
نامت را روی بالشت می دوزد
تا چشمهای زرین
تا خواب های قشنگ سرگلی
تا تشویش علمی عباسی
تا عطر آبگوشت مادرت
تا روضه ی حضرت زهرا
تا دست پر احسانی
که دوست دارد
بی بهانه, بهانه ات را بگیرد
تا شبی که صبح نمی شود
تا مدینه ای که دریا دارد
تا ...

اصلا بی خیال این حرف ها
پرتقال نمی خواهی ریحان؟
نوشته شده توسط وحيده افضلي در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر