X
تبلیغات
سوگند به انجیر
 وقتی در خانه ی خانواده ای که دلبسته ی قرآنند و اهل بیت (ع) رد پای ماهواره و سریال های آنچنانی اش را دیدم دلم به طرز عجیبی فرو ریخت. داشت مرا می کشت بغضی که پنجه در پنجه ی گلویم افکنده بود. داشت مرا می کشت...

دلم اصلا یکهو، بی آنکه برنامه ریزی ای برایش کرده باشم رفت به آن کوچه ی قدیمی ای که حسینیه ی جماران را بغل کرده است. دلم رفت به طواف آن صندلی و تصور دست هایی که خودشان را تا حد ممکن بالا می کشیدند به هوای یک نوازش عاشقانه! چه می دانم... شاید من عوضی ام که حالم با قدم زدن در راهروهای میانی قبور شهدا خوب می شود نه با دیدن سریال های ترکیه! ... شاید من عوضی ام که سرم با تصور وحشی شدن دنیا درد می گیرد و تمام سوغاتی های غرب را یکجا بالا می آورم. حتما من عوضی ام ... !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 11:43  توسط وحيده افضلي  | 

نوشتنم نمی گیرد!

فقط آمده ام که این صفحه را غبار روبی کنم و بروم...


________________________

1. امروز میلاد مردی بود که "مرد" بودنش را باور دارم. الهی 120 ساله شود با دل خوش و ایمان محکم


* استاد قزوه زنده باشی

________________________

2. پدر همسرم چند روز پیش از دنیا رفت. دوستم داشت و دوستش داشتم.


* روح ات شاد مرد مهربانی ها

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 23:48  توسط وحيده افضلي  | 

کاش مادربزرگهایمان دوباره کنار سماور می نشستند و چای دم می کردند. کاش پدربزرگهایمان نمی مردند. کاش مادران و پدران مان مو سپید نمی کردند. و من همیشه کنار سالهای کودکی ام نفس می کشیدم. دلم بازگشتی از این دست می خواهد...بازگشتی آگاهانه به آن حیاط کوچک که باغچه ای کوچک داشت، باغچه ی کوچکمان، آنروزها باغ عظیمی بود. باغبانش پدرم بود و چقدر در خانه مان بهار پشت بهار می رویید. آه تابستان های به یغما رفته ی من ! در کدام ایستگاه، از قطار زندگی ام جا ماندید؟ یادش بخیر جوجه های خواهرم، که برایشان مادری می کرد! آنروزها هیچ اتفاقی خواهرم را آزار نمیداد .آنروزها ما غمگین نمی شدیم و هیچ بادی حریف دلخوشی هایمان نبود. آن وقت ها کوچه راهروی شادی آوری بود که گاهی در آن دوچرخه سواری می کردیم و گاهی شادمانه از مدرسه برمی گشتیم و گاهی از پشت یکی از درخت هایش "هما" را می دیدیم که با مقنعه ی سفید از اول دبستانش باز میگردد! آه ای دبستان های خاک خورده ی دیروز! سلول های سرم یکی یکی درد می کنند. دلم برای نیمکت های خط خطی کلاس ها گرفته است. دلم برای خاطراتم شور می زند. دلم برای دیوارهای اتاقم تنگ شده است. ای دیوارها... ای دیوارهای ریخته بر پیکر دیروزهایم! بلند شوید و نفس بکشید. دلم برای عکسهایی که روی پیشانی تان می چسباندم تنگ است. کاش این قرص ها خاصیت شان بیشتر از دیوانگی بود. کاش می شد یک دل سیر بخوابم. کاش آفتاب می شد. بعد من کف اتاق پذیرایی کودکی ام به خواب می رفتم و آفتاب از پنجره نوازشم می کرد. آه پنجره های بی خاصیت رو به دلتنگی! چرا از دستهای شما هیچ آفتابی عبور نمی کند؟ چرا من خوب نمی شوم؟ چرا خوابم نمی گیرد؟ کاش لالایی بلد بودید پنجره ها... کاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 14:20  توسط وحيده افضلي  | 

_______________________________________________

بخاطر" انگشتری سوم خاتم" دوستت دارند

تمام سرخ پرچمانی

که بر مزارش نشسته اند

"یالثارات الحسین"

گریه می کنم

چیزی نیست

رسیده ام به قسمت حساس روضه

سرم درد می کند

از بس

سرش را بریده اند

کاش شعری بخوانی

یا اصلا به بام بروی

و اذان بگویی

اینها به مسلمانی ات شک دارند

من حتم دارم

گلوی بریده ی تو

چیز گران قیمتی ست

اول موهایت را سپید می کنند

بعد دلت را خرد می کنند

بعد سرت را می برند

این دستهای رفته در کاسه ی بی حرمتی!

اینروزها فحش جاذبه دارد

پسران به پدران فحش می دهند

و پدران پسران را فقط نگاه می کنند

و بعد

فحش ها را می گذارند یک گوشه از دلشان

و برای دهان های آب نکشیده دعا می کنند

سحر بخیر استاد!

امروز دوم صفر است

کاش ما را ببری به رویت لبخند عید قربان!

ببینیم نفس را چگونه سر می برند؟

خویش را چگونه قربانی می کنند؟

و اصلا چگونه حاجی میشوند ملت؟

بیچاره گوسفندها

که هی می میرند و ما آدم نمی شویم!

دلم شور می زند

"این مردمان غریبه نبودند ای پدر ..."

می دانم!

"با کاروان نیزه" ات، تیر می کشد

با کاروان نیزه ات

چهارده پاره ی در خون تپیده است

که بر مظلومیت حسین

گریه می کند

با کاروان نیزه ات زخمی هزار شام ِ صبح ندیده است

بی خیال این حرف ها استاد!

این زخم ها ذخیره ی آخرتت باشد ...

تو را هجوم گریه ها به بهشت می برند

دیگر مهم نیست

که این روضه ها

بوی سیب می دهند

یا بوی سر بریده

دیگر مهم نیست

که تو را فحش می دهند

یا حلوا

مهم شعرهای توست

که طعم چای حسینیه می دهند

مهم حدیث امام صادق است

و کربلایی که وسیع می شود

مهم " انگشتری سوم خاتم " است

و زلف هایی که در باد ورق می خورند

/

فردا روز عجیبی ست

و من به یوم الحسرت اعتقاد عجیب تری دارم

به پشت بام می رویم

و هفتاد مرتبه استغفار می کنیم

شاید ... به پشت بام بروند

و هفتاد مرتبه استغفار کنند...

" استغفرالله ربی و اتوب الیه "

فردا همیشه عاشوراست...

 

 _____________________________________

سحرگاه 14 آذر...دوم صفر

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 3:26  توسط وحيده افضلي  | 

________________________________

گریه برایت خوب نیست ریحان!

این نسخه را

راس ساعت سه و بیست دقیقه ی بامداد

برایت پیچیدم

و بعد

کلماتم را دلقک کردم

شاید بخندی!

نمی خندی ...

حق با توست

زندگی خنده دار نیست

خوب می دانم/ خوب می دانم

هوای آلوده ی تهران

گریه هایت را سیاه کرده

فردا

این باران های دود خورده

کار دستت می دهند ریحان...


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 12:12  توسط وحيده افضلي  |